داستان انگلیسی با افعال گذشته (Past Tense Story)
✍️ نوشتن داستان انگلیسی یکی از بهترین روشها برای یادگیری و تمرین زمان گذشته (Past Tense) است. در این بخش، ابتدا انواع گذشته را کوتاه مرور میکنیم و سپس یک داستان کامل با ترجمه فارسی و استفاده از انواع افعال گذشته ارائه میشود.
🧠 مرور سریع زمان گذشته در انگلیسی
در زبان انگلیسی چند نوع گذشته پرکاربرد وجود دارد که در داستاننویسی بیشتر دیده میشوند:
📌 جدول انواع زمان گذشته در داستاننویسی
| نوع زمان | ساختار | کاربرد |
|---|---|---|
| Simple Past | فعل گذشته (went, saw, came) | بیان اتفاقات کامل شده در گذشته |
| Past Continuous | was/were + Ving | توصیف عمل در جریان در گذشته |
| Past Perfect | had + pp | بیان عملی که قبل از فعل بعدی تکمیل شده |
| Past Perfect Continuous | had been + Ving | عمل طولانی که قبل از گذشته در جریان بوده |
🧩 مثالهای رایج افعال گذشته در داستانها
| فعل در حال ساده | گذشته ساده | شکل سوم |
|---|---|---|
| go | went | gone |
| see | saw | seen |
| come | came | come |
| walk | walked | walked |
| meet | met | met |
🌅 عنوان داستان: A Day That Changed Everything
👇 متن انگلیسی داستان همراه با ترجمه فارسی
🥣 Morning Begins
It was a quiet Monday morning when Sarah woke up earlier than usual. The sun was shining, and the birds were singing outside her window. She got dressed, made breakfast, and left home to catch the bus to work. She was walking down the street when she suddenly realized that she had forgotten her phone at home.
ترجمه:
صبح دوشنبهای آرام بود که سارا زودتر از معمول بیدار شد. خورشید میتابید و پرندگان آواز میخواندند. او لباس پوشید، صبحانه درست کرد و برای رسیدن به اتوبوس از خانه خارج شد. او در حال قدم زدن در خیابان بود که ناگهان متوجه شد که تلفن همراهش را فراموش کرده است.
🚍 At the Bus Stop
She ran back home, grabbed her phone, and returned to the bus stop. By the time she arrived, the bus had already left, so she waited for the next one. While she was waiting, she met her old school friend, Tom, who had moved to another city years ago.
ترجمه:
او به خانه برگشت، تلفنش را برداشت و به ایستگاه اتوبوس برگشت. زمانی که رسید، اتوبوس رفته بود؛ بنابراین او برای اتوبوس بعدی منتظر ماند. در حالی که منتظر بود، با دوست قدیمی مدرسهاش، تام، که سالها پیش به شهر دیگری نقل مکان کرده بود، ملاقات کرد.
☕ A Surprising Conversation
Tom suggested that they grab a quick coffee together since they hadn’t seen each other in a long time. They went to a small café near the station. Sarah was telling him about her job when Tom suddenly opened his backpack and showed her a business plan he had been working on.
ترجمه:
تام پیشنهاد داد که چون مدت زیادی یکدیگر را ندیده بودند، با هم یک قهوه بخورند. آنها به یک کافه کوچک نزدیک ایستگاه رفتند. سارا داشت درباره کارش توضیح میداد که تام ناگهان کولهاش را باز کرد و طرح کسبوکاری را که مدتی روی آن کار کرده بود، به او نشان داد.
💡 A New Opportunity
Tom asked her if she knew anyone interested in joining his project. Sarah thought for a moment and then realized that she herself could join, because she had always wanted a new career path. She felt excited and agreed to look into it more seriously.
ترجمه:
تام از او پرسید آیا کسی را میشناسد که علاقهمند به همکاری در پروژه باشد. سارا یک لحظه فکر کرد و سپس متوجه شد که خودش میتواند به پروژه بپیوندد، زیرا همیشه دوست داشت مسیر شغلی جدیدی را امتحان کند. او احساس هیجان کرد و قبول کرد که موضوع را جدیتر بررسی کند.
📞 A Phone Call That Changed Everything
When Sarah finally arrived at work, her manager called her into the office. He announced that the company had decided to close their department due to financial issues. While everyone else was panicking, Sarah felt surprisingly calm because she had already found a new opportunity only a few hours earlier.
ترجمه:
وقتی سارا بالاخره به محل کار رسید، مدیر او را به دفتر فراخواند. او اعلام کرد که شرکت به دلیل مشکلات مالی تصمیم گرفته بخش آنها را تعطیل کند. در حالی که بقیه وحشت کرده بودند، سارا عجیب آرام بود چون تنها چند ساعت قبل فرصت شغلی جدیدی پیدا کرده بود.
🎉 The Beginning of Something Great
A month later, Sarah and Tom started their own company. It wasn’t easy, but they worked, planned, and learned every day. Eventually, their business became successful, and Sarah realized that forgetting her phone that morning was the best mistake she had ever made.
ترجمه:
یک ماه بعد، سارا و تام شرکت خودشان را راهاندازی کردند. کار آسان نبود، اما آنها هر روز کار کردند، برنامهریزی کردند و یاد گرفتند. در نهایت، کسبوکارشان موفق شد و سارا فهمید که فراموش کردن تلفنش در آن صبح بهترین اشتباهی بود که در زندگی انجام داده بود.
🎯 نکات مهمی که از این داستان یاد میگیریم
| نکته | مثال |
|---|---|
| گذشته ساده برای اتفاقات تمامشده | She arrived at work |
| گذشته استمراری برای موقعیت در جریان | She was waiting |
| گذشته کامل برای اتفاق قبل از اتفاق دیگر | The bus had already left |
| گذشته کامل استمراری برای کار طولانی قبل از گذشته | He had been working on a plan |
📎 عبارات کاربردی داستان برای یادگیری بهتر
| عبارت | معنی |
|---|---|
| realized that | متوجه شدن |
| suggested that | پیشنهاد دادن |
| decided to | تصمیم گرفتن |
| looked into | بررسی کردن |
| felt calm | احساس آرامش داشتن |
در ادامه بخش دوم (حدود ۱۰۰۰ کلمه) از مقاله، طبق همان ساختار قبلی، بدون هیچ متن اضافه و بدون نوشتههای خارج از محتوا ارائه میشود. این بخش شامل:
- مرور نکات گرامری برای نوشتن داستان با گذشته
- داستان دوم کاملاً انگلیسی با ترجمه فارسی
- جداول آموزشی و عبارتهای کاربردی
- آیکونها برای خوانایی بهتر
نکات مهم در نوشتن داستان انگلیسی با افعال گذشته
✍️ برای اینکه داستان نقدپذیر، خوانا و حرفهای باشد، بهتر است از ترکیبی از انواع زمان گذشته در متن استفاده شود. این کار باعث:
- افزایش جزئیات
- طبیعیتر شدن روایت
- انتقال بهتر ترتیب زمانی اتفاقات
⏳ چطور تشخیص دهیم کِی از چه زمان گذشتهای استفاده کنیم؟
| نوع زمان گذشته | زمان مناسب استفاده |
|---|---|
| گذشته ساده (Simple Past) | اتفاق کامل شده در گذشته |
| گذشته استمراری (Past Continuous) | توصیف وضعیت یا کاری در جریان |
| گذشته کامل (Past Perfect) | عملی که قبل از اتفاقی در گذشته انجام شده |
| گذشته کامل استمراری (Past Perfect Continuous) | کاری طولانی که قبل از گذشته ادامه داشته |
🧠 مثالهای مناسب برای داستان
| جمله | ترجمه |
|---|---|
| She walked to the shop | او به سمت مغازه راه رفت |
| She was walking when it rained | او در حال راه رفتن بود که باران گرفت |
| She had arrived before we came | او قبل از اینکه ما برسیم رسیده بود |
| She had been studying for hours | او ساعتها مشغول درس خواندن بود |
🌙 عنوان داستان: The Night in the Forest
🌌 The Unexpected Trip
Last summer, Daniel went camping with two of his friends, Mike and Robert. They chose a quiet forest near the mountains because they wanted to spend a night away from the city. The sun was setting when they arrived, and the birds were flying over the tall trees. They set up their tent, made a fire, and prepared dinner.
ترجمه:
تابستان گذشته، دنیل همراه دو دوستش، مایک و رابرت، به کمپ رفت. آنها یک جنگل آرام نزدیک کوهها انتخاب کردند چون میخواستند شبی دور از شهر بگذرانند. خورشید در حال غروب بود زمانی که آنها رسیدند و پرندگان بالای درختان بلند در حال پرواز بودند. آنها چادر برپا کردند، آتش روشن کردند و شام آماده کردند.
🔥 A Strange Sound
While they were eating, they suddenly heard a strange sound coming from the woods. Mike stood up and looked around, but he didn’t see anything. Daniel remembered that he had forgotten the flashlight at home, so they used their phone lights instead. The sound became louder, and Robert suggested that they go check it out.
ترجمه:
در حالی که آنها در حال خوردن بودند، ناگهان صدای عجیبی شنیدند که از جنگل میآمد. مایک بلند شد و اطراف را نگاه کرد اما چیزی ندید. دنیل یادش افتاد که چراغ قوه را در خانه جا گذاشته بود، بنابراین آنها از نور تلفن همراه استفاده کردند. صدا بلندتر شد و رابرت پیشنهاد داد که بروند و ماجرا را بررسی کنند.
🌲 Into the Dark Woods
They walked deeper into the forest, and the trees were getting taller and darker. Daniel felt nervous because he had heard stories about people getting lost in this area. Mike was leading the group when suddenly something moved behind a bush. They froze, unsure what to do.
ترجمه:
آنها عمیقتر وارد جنگل شدند و درختان تاریکتر و بلندتر میشدند. دنیل احساس نگرانی کرد چون داستانهایی درباره گم شدن مردم در این منطقه شنیده بود. مایک گروه را هدایت میکرد که ناگهان چیزی پشت یک بوته حرکت کرد. آنها خشکشان زد و نمیدانستند باید چه کار کنند.
🐺 A Shadow Appears
A shadow appeared in front of them. Daniel held his breath, Mike stepped back, and Robert raised his phone to see better. When the light touched the shadow, they realized it was a wolf. The wolf looked at them but didn’t attack. It had probably come to investigate the noise of humans.
ترجمه:
یک سایه در مقابلشان نمایان شد. دنیل نفسش را حبس کرد، مایک عقب رفت و رابرت تلفنش را بالا برد تا بهتر ببیند. وقتی نور به سایه خورد، آنها متوجه شدند که یک گرگ است. گرگ به آنها نگاه کرد اما حمله نکرد. احتمالاً برای بررسی صدای انسانها آمده بود.
⚡ Escape to Safety
The boys slowly stepped back and then ran toward the camp. Daniel was breathing heavily, and Robert kept checking behind them to make sure the wolf wasn’t following. When they reached the tent, they sat down and tried to calm themselves.
ترجمه:
پسرها آرامآرام عقب رفتند و سپس به سمت کمپ دویدند. دنیل به سختی نفس میکشید و رابرت مدام پشت سر را نگاه میکرد تا مطمئن شود گرگ دنبالشـان نمیآید. وقتی به چادر رسیدند، نشستند و سعی کردند آرام شوند.
📞 Calling for Help
They called the forest ranger and explained what had happened. The ranger informed them that wolves had been living in that area for decades and usually didn’t attack unless they were threatened. He advised them to stay inside their tent and avoid making loud noises.
ترجمه:
آنها با نگهبان جنگل تماس گرفتند و توضیح دادند چه اتفاقی افتاده است. نگهبان گفت که گرگها سالها در آن منطقه زندگی میکنند و معمولاً حمله نمیکنند مگر اینکه احساس خطر کنند. او به آنها توصیه کرد که داخل چادر بمانند و از ایجاد سروصدای زیاد خودداری کنند.
🌄 A Safe Morning
The next morning, the forest was calm, and sunlight shined through the leaves. The boys packed their things and decided to leave earlier than planned. On the way back, Daniel realized that the experience, although scary, had taught him to respect nature more than before.
ترجمه:
صبح روز بعد، جنگل آرام بود و نور خورشید از میان برگها میتابید. پسرها وسایلشان را جمع کردند و تصمیم گرفتند زودتر از موعد برگردند. در مسیر بازگشت، دنیل متوجه شد که این تجربه، گرچه ترسناک، به او یاد داده بود طبیعت را بیشتر از قبل احترام بگذارد.
📚 نکات گرامری داستان
| ساختار | مثال از داستان | ترجمه |
|---|---|---|
| گذشته ساده | They walked into the forest | آنها وارد جنگل شدند |
| گذشته استمراری | They were eating | آنها در حال خوردن بودند |
| گذشته کامل | He had heard stories | او داستانهایی شنیده بود |
| گذشته کامل استمراری | Wolves had been living there | گرگها سالها آنجا زندگی کرده بودند |
🔑 عبارات کاربردی برای داستاننویسی
| عبارت | معنی |
|---|---|
| suddenly realized | ناگهان متوجه شد |
| stepped back | عقب رفت |
| breathed heavily | به سختی نفس کشید |
| had forgotten | فراموش کرده بود |
| appeared in front of them | جلویشان ظاهر شد |
در ادامه بخش سوم (حدود ۱۰۰۰ کلمه) از مقاله، طبق همان قوانین قبلی:
- فقط محتوای اصلی
- بدون جملات اضافی
- داستان کامل انگلیسی + ترجمه
- جداول، نکات، آیکونها برای جذابیت
نکات کلیدی برای تشخیص ساده افعال گذشته در متن
🔹 معمولاً افعال گذشته در انگلیسی:
- یا با -ed ساخته میشوند
- یا بیقاعده هستند و شکل کامل متفاوتی دارند
جدول افعال گذشته منظم و بیقاعده
| نوع فعل | شکل حال | گذشته ساده |
|---|---|---|
| منظم | clean | cleaned |
| منظم | watch | watched |
| بیقاعده | think | thought |
| بیقاعده | find | found |
| بیقاعده | take | took |
داستان انگلیسی با افعال گذشته
🎧 عنوان داستان: The Lost Headphones
🚌 The Busy Morning
Julia woke up late because her alarm had not rung. She jumped out of bed, got dressed, and hurried to the bus stop. The street was crowded, and many people were waiting for the early bus. Julia reached into her bag to listen to music, but she realized she had lost her headphones.
ترجمه:
جولیا دیر از خواب بیدار شد چون زنگ هشدار به صدا در نیامده بود. او از تخت پرید، لباس پوشید و با عجله به ایستگاه اتوبوس رفت. خیابان شلوغ بود و افراد زیادی منتظر اتوبوس صبحگاهی بودند. جولیا به داخل کیفش دست برد تا موسیقی گوش کند، اما متوجه شد که هدفونش را گم کرده است.
🏫 Arriving at School
She arrived at school just before the bell rang. Her teacher was explaining the lesson when Julia sat down and opened her notebook. She couldn’t focus, because she kept thinking about where she might have misplaced the headphones.
ترجمه:
او دقیقاً قبل از زنگ به مدرسه رسید. معلم در حال توضیح درس بود که جولیا نشست و دفترش را باز کرد. او نمیتوانست تمرکز کند چون مدام به این فکر میکرد که هدفونش را کجا جا گذاشته است.
🔍 Searching Everywhere
During the break, Julia checked her locker, looked under her desk, and even went to the cafeteria to search. While she was checking the tables, her friend Emma came over and asked what she was doing. Julia explained everything to her. Emma said she had seen something small and pink on the bus seat earlier.
ترجمه:
در زمان استراحت، جولیا کمدش را بررسی کرد، زیر میزش را نگاه کرد و حتی به غذاخوری رفت تا جستجو کند. زمانی که او در حال بررسی میزها بود، دوستش اما نزدیک شد و پرسید چه کار میکند. جولیا همه چیز را برایش توضیح داد. اما گفت که چیزی کوچک و صورتی روی صندلی اتوبوس دیده بود.
🚍 Back to the Bus Station
Julia decided to return to the bus station after school. When she arrived, the same bus driver was standing near the front. Julia asked him if someone had found headphones earlier that day. The driver smiled and opened a small lost and found box. Inside, Julia saw her headphones.
ترجمه:
جولیا تصمیم گرفت بعد از مدرسه دوباره به ایستگاه اتوبوس برگردد. وقتی رسید، همان راننده اتوبوس جلوی اتوبوس ایستاده بود. جولیا از او پرسید که آیا کسی هدفونی پیدا کرده است. راننده لبخند زد و یک جعبه پیدا شدهها را باز کرد. داخل آن، جولیا هدفونش را دید.
🎶 Music Again
Julia thanked the driver and put on her headphones. Music started playing, and she felt calm again. She realized that it had been a stressful day, but sometimes small problems lead to small lessons.
ترجمه:
جولیا از راننده تشکر کرد و هدفونش را روی گوش گذاشت. موسیقی پخش شد و او دوباره احساس آرامش کرد. او متوجه شد که روز سختی بوده، اما گاهی مشکلات کوچک به درسهای کوچکی منجر میشوند.
💡 نکات یادگیری از داستان
| نکته | مثال |
|---|---|
| گذشته ساده برای اتفاقات کامل | She thanked the driver |
| گذشته استمراری برای کار در جریان | The teacher was explaining |
| گذشته کامل برای کاری قبل از زمان گذشته | Her alarm had not rung |
🗂 عبارات مهم داستان
| عبارت | معنی |
|---|---|
| hurried to | با عجله رفت |
| realized that | متوجه شد |
| had seen | دیده بود |
| couldn’t focus | نتوانست تمرکز کند |
| lost and found | صندوق وسایل پیدا شده |